یک سوال؟
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد . تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند ، چقدر فقير هستند . آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پدرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر !»
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟! »
پسر پاسخ داد : « فكر مي كنم !»
و پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد . ما در حياطمان فانوسهايي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست !»
در پايان حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم !»
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..