یا علی
فرمایش حضرت علی(ع) خطاب به مالک اشتر
ای مالک: اگر شب هنگام کسی را در هنگام گناه دیدی
فردا به آن چشم نگاهش مکن،
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
ای مالک: اگر شب هنگام کسی را در هنگام گناه دیدی
فردا به آن چشم نگاهش مکن،
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
| ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی | از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی | |
| چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن | که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی | |
| ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است | که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی | |
| به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی | به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی | |
| چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست | مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی | |
| طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن | کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی | |
| سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی | که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی | |
| ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست | مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی | |
| میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش | خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی | |
| جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع | که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی | |
| به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم | بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی | |
| می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش | که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی | |
| نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاه | ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی | |
| جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده | جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی |
دختر
کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت. با اینکه آن روز صبح
هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ، دختر بچه طبق معمولِ همیشه ،
پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی
درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان
بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد. تصمیم گرفت که با اتومبیل
بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند
خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط
راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت
بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می
کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین
کشید و از او پرسید : ” چکار می کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟”
دخترک پاسخ داد: ” من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد.”
بعد ار خواندن داستان احساس خودتون بگیر(نظر تون)
موفقیت نقطه مقابل شکست نیست ٰیک دونده ممکن است آخرین نفر باشد که به خط پایان می رسد اما اگر رکورد خود را بشکند او موفق شده است.
راننده خوبی برای ماشین زمان باقیمانده زندگی باشیم. ![]()
درحقيقت توان افزايي يك فناوري موثر و پيشگام است كه هم براي شركتها و سازمانها مزيت راهبردي ايجاد مي كند و هم براي كاركنان فرصت مي آفريند«.(2)
برداشت:http://amozeshmand.blogfa.com
خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟
خدا کند که از آن دور توسنش برسد
سعید بیابانکی
به عشق آتشي در سينه دارم
نگاهي منتظر آدينه دارم
نه ديروز عاشقت بودم نه حالا
غم عشق تو را ديرينه دارم
دلم را خانه عشق تو كردم
در آن عشق تو را گنجينه دارم
از آن روزي كه مهرت بر دل افتاد
دلي از مهر تو بي كينه دارم
ندارد آفتاب روشنايي
چنان نوري كه من در سينه دارم
