خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
حکايت
درويشي را ضرورتي پيش آمد، گليمي از خانه ياري بدزديد، حاکم فرمود که دستش بدر کنند،صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم، گفتا: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم، گفت:آنچه فرمودي راست گفتي وليکن هر که از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد که الفقيرُ
لا يمَْلکُِ 42 ، هر چه درويشان راست وقف محتاجان است، حاکم دست از او بداشت و ملامت کردنگرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدي نکردي الاّ از خانه چنين ياري؟ گفت: اي خداوند
نشنيده اي که گويند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
درويشي را ضرورتي پيش آمد، گليمي از خانه ياري بدزديد، حاکم فرمود که دستش بدر کنند،صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم، گفتا: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم، گفت:آنچه فرمودي راست گفتي وليکن هر که از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد که الفقيرُ
لا يمَْلکُِ 42 ، هر چه درويشان راست وقف محتاجان است، حاکم دست از او بداشت و ملامت کردنگرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدي نکردي الاّ از خانه چنين ياري؟ گفت: اي خداوند
نشنيده اي که گويند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
چون به سختي در بماني تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست برکن دوستان را پوستين
دشمنان را پوست برکن دوستان را پوستين
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۱ ساعت 20 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..