که به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي
حکايت
پارسايي را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد، مدت ها در آن رنجور بود و شکر خداي عزّوجل علي الدوام گفتي، پرسيدندش که شکر چه م يگويي؟ گفت: شکر آن که به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي
گر مرا زار بکشتن دهد آن يار عزيز
تا نگويي که در آن دم غم جانم باشد
گويم از بنده مسکين چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد
پارسايي را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد، مدت ها در آن رنجور بود و شکر خداي عزّوجل علي الدوام گفتي، پرسيدندش که شکر چه م يگويي؟ گفت: شکر آن که به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي
گر مرا زار بکشتن دهد آن يار عزيز
تا نگويي که در آن دم غم جانم باشد
گويم از بنده مسکين چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد
گلستان سعدی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۱ ساعت 20 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..