لسان الغیب
ما بدين در نه پي حشمت وجاه آمده ايم
از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم
ره رو منزل عشقيم ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكاري اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خادم او روح امين
به گدايي به در خانه شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست
كه در اين بحر كرم غرق گناه آمده ايم
آبرو ميرود اي ابر خطا پوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز كه ما
از پي قافله با آتش آه آمده ايم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۲۰ ساعت 0 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..