فصل برف
انتظاری بیشتر از یک یا دو فصل
از کتاب ۴ فصل . فصل آخر میان صفحات وسطین
آن قدر برف بارید.
که توانستم من هم
بسازم آدمی
آدمی که نگاهش هر چند سرد ولی چشم هایش آتشین بود
و به دستش محبت بود
جاروی که دل های سیاه را می رفت چو سفیدی برف
آدم ساخته از عشق و شادی و بازی و ...
زیر باران ماند
چشم هایش باقی ماند و آن خاطره ی زیبایش..
و برای فصلی بعد
آدمی دیگر باید ساخت.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۰۵ ساعت 0 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..