انتظاری بیشتر از یک یا  دو فصل

از کتاب ۴ فصل . فصل آخر میان صفحات وسطین

آن قدر برف بارید.

که توانستم من هم

بسازم آدمی

آدمی که نگاهش هر چند سرد ولی چشم هایش آتشین بود

و  به دستش محبت بود

جاروی که دل های سیاه را می رفت چو سفیدی برف

آدم ساخته  از عشق و شادی و  بازی و ...

زیر باران ماند

چشم هایش باقی ماند و آن خاطره ی زیبایش..

و برای فصلی بعد

آدمی دیگر باید ساخت.