نورالدین عبدالرحمان جامی
*پدري با پسري گفت به قهر*
*که تو آدم نشوي جان پدر*
*حيف از آن عمر که اي بي سروپا*
*در پي تربيتت کردم سر*
*دل فرزند از اين حرف شکست*
*بي خبر از پدرش کرد سفر*
*رنج بسيار کشيد و پس از آن*
*زندگي گشت به کامش چو شکر*
*عاقبت شوکت والايي يافت*
*حاکم شهر شد و صاحب زر*
*چند روزي بگذشت و پس از آن*
*امر فرمود به احضار پدر*
*پدرش آمد از راه دراز*
*نزد حاکم شد و بشناخت پسر*
*پسر از غايت خودخواهي و کبر*
*نظر افگند به سراپاي پدر*
*گفت گفتي که تو آدم نشوي*
*تو کنون حشمت و جاهم بنگر*
*پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر**»*
*جامي*
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۵ ساعت 12 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..