نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
... تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم…
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۴ ساعت 20 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..