ای تاريخ !
مردي كه هزار و سيصد سال پيش نيمه شبها پنهاني از شهر بيرون مي آمد و در نخلستانهاي كوفه تنها مي گريست و چون فرياد بر سينه اش مي كوفت و در حلقومش گره مي خورد و راه نفس را بر او مي گرفت از بيم گوشهاي پست سر در حلقوم چاه مي كرد و عقده ها را آزادانه مي گشود و دردها را در چاه مي ريخت و آسوده مي شد ، سبك مي شد و چون مرغكي كه از آشيانش و از ميان جوجكانش برگردد ، با چينه دان خالي باز براي دانه چيدن ، دانه درد چيدن ، به شهر ملعون برمي گشت ، هنوز هم تنهاست .

از همه دردناك تر ، اينكه علي در ميان پيروان عاشقش نيز تنهاست !
در ميان امتش كه همه عشق و احساس و فرهنگ و تاريخش را به علي سپرده است تنهاست . او را همچون يك قهرمان بزرگ يك مهبود و الهه مي پرستند ، اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست ، دردش چيست ، حرفش چيست ، رنجش چيست و سكوتش چراست ؟

خدايا ! مسئوليت هاي شعيه بودن را - كه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است - تا آن جا كه در توان اين بنده ناتوان علي است ، همواره فرا يادم آر …

                                             دکتر علی شريعتی