دو روز بود که «برگ»با مادرش«درخت»حرف نمی زد.او فکر می کرد که مادرش دیگر او را دوست ندارد.باد پاییزی می وزید.برگ ها یکی یکی از شاخه ها کنده می شدند و به زمین می افتادند.اما برگ دلش نمی خواست از شاخه کنده شود.برای همین از باد می ترسی.درخت فرزندان زیادی داشت.باد یکی یکی فرزندان او را می کند و با خود می برد.درخت غمگین بود.ولی در دلش این امید راداشت که وقتی بهار از راه برسد،فرزندان تازه ای بر شاخه هایش برویند.برگ این واقعیت را نمی دانست.او از این که مادرش با باد نمی جنگد و از بچه هایش مراقبت نمی کند ناراحت بود.به مادرش گفته بود:«من نمی خواهم از شاخه جدا بشوم.مرا محکم بچسب و رهایم مکن.»اما درخت خسته و ناتوان بود.نمی توانست با باد بجنگد.عمر دراز،این تجربه را به او آموخته بود که هر بهاری،پاییزی به دنبال دارد.هر چه درخت برای برگ قصه بهار و پاییز را گفته بود،برگ حرف او را باور نکرده بود.

وقتی که برگ از حمایت مادرش ناامید شد،خودش را پشت شاخه ی ضخیم درخت دیگری پنهان نکرد.شاخه های آن درخت میان شاخه های درختی که مادر برگ بود،رفته بود.«برگ»به شاخه ی ضخیم گفت:«مادرم مرا دوست داشت؛همیشه به من غذا و آب می رسانید و نوازشم می کرد.اما امروز که روز سختی من است و باد می خواهد مرا از او جدا کند،فراموشم کرده است و دوستم ندارد.بگذار در پناه تو بمانم تا باد نتواند مرا از شاخه جدا کند».

درخت همسایه به برگ پناه داد.اما آن درخت هم به برگ گفت که نمی تواند کار مهمی برای او انجام دهد؛چون عاقبت زندگی برگ های سبز بهاری،زرد شدن و ریختن در فصل پاییز است.با وزش باد،برگ هایی که روی شاخه مانده بود،یکی یکی بر زمین می افتادند.برگ هم این صحنه را می دید،اما باز هم نمی خواست باورکند که عمر هر موجود زنده ای محدود است.برگ داشت خودش را در برگ های شاخه های ضخیم پنهان می کرد که باد شدیدی وزید.این بار باد به راحتی توانست پناه گاه برگ را مورد هجوم قرار دهد.برگ بیشتر از گذشته به خودش لرزید.

نمی دانست چکار کند.بدون اراده فریاد زد:«مادرا»مادر شاخه هایش را تکان داد و دوباره برگ خود را درآغوش گرفت و تمام توانش را به کار برد تا ازآخرین برگش نگهداری کند،اما ناتوان تر از آن بود که بتواند این کار را انجام بدهد.

ناگهان باد شدید دیگری وزید تا برگ و درخت به خود بیایند.برگ را از مادرش جدا کرد و با خود برد.درخت غمگین تر شد.چشم هایش را بست تا رفتن برگ را نبیند.

درخت دیگر چشم هایش را باز نکرد.گرمی اشک چشم هایش را سردی زمستان یخ زد.او خوابید تا بهار از راه برسد و دوباره زنده شود.اما در خواب زمستانی آن سال،همیشه خواب برگی را می دید که نمی خواست از شاخه جدا شود.