صدها سال پیش،گربه ای جهان گرد زندگی می کرد که به او گربه ی چکمه پوش می گفتند.او دوست داشت سفر کند و شهرها و روستاها را ببیند و با  مردم آنجاها آشنا شود.گربه چکمه پوش برای این که پاهایش درد نگیرد،چکمه به پا می کرد.چکمه های بلند او از پوست یک موش چاق و چله درست شده بود.

یک روز گربه ی چکمه پوش به روستای خوش آب و هوایی رسید.خیلی خسته و گرسنه بود.روستا پر از باغ های بزرگ بود و مردم بدون لحظه ای استراحت،در آنجاها کار می کردند.گربه ی چکمه پوش زیر سایه ی درختی نشست و چکمه هایش را بیرون آورد.می خواست ساعتی بخوابد؛اما دید که شکمش بدجوری قار و قور می کند.آن قدر خسته بود که نمی توانست به این طرف و آن طرف سرک بکشد و موشی را شکار کند.چکمه هایش را دوباره پوشید و به کشاورزی که با زن و بچه هایش توی باغی کار می کردند،نزدیک شد.کشاورز وقتی گربه ای را دید که مثل آدم ها راست ایستاده بود و چکمه به پا داشت خیلی تعجب کرد.یکی از پسرهای کشاورز کلوخی برداشت تا به طرف او بیندازد که کشاورز گفت:«این کار را نکن.این باید همان گربه ی چکمه پوش معروف باشد».

گربه دستی به سبیلش کشید و گفت:«بله خودم هستم.»کشاورز گفت :«خیلی از آشنایی با شما خوشحالم.کاش روی آن هندوانه می نشستید و برایمان از آن چه دیده اید،داستان ها می گفتید».

گربه گفت:«باور کنید دلم میخواست این کار را بکنم؛ولی خیلی گرسنه و خسته هستم.اگر مرا به جوجه ای بریان مهمان کنید،پس از استراحتی کوتاه،چنین خواهم کرد».

کشاورز سرش را پایین انداخت و گفت:«ما فقط سیب زمینی و پیاز می خوریم».

 

گربه گفت:«اگرمن هم می توانستم سیب زمینی و پیاز بخوریم،شریک سفره تان می شدم؛اما نمی توانم».

همسر کشاورز گفت:« ما اجازه ندارم گوشت بخوریم.چون به دستور جادوگر بزرگ باید همه مرغ و خروس ها و گاو و گوسفندها را بفروشیم و پولش را به او بدهیم».

گربه با تعجب پرسید:«کدام جادوگر؟»پسر کشاورز به قصری که بالای تپه میان روستا بود اشاره کرد و گفت:«آن جا زندگی می کند».گربه گفت:«پس باید امروز میهمان او شوم».

کشاورز گفت:«شاید بهتر است از این روستای جادو شده بروید.جادوگر همه ی ما را جادو کرده است،و گرنه نمی توانست صاحب این روستا بشود.می ترسم تو را هم جادو کند.او می تواند خود را به هر شکلی در آورد.گاهی به شکل درخت در می آید و به حرف های ما گوش می کند».گربه ی چکمه پوش به طرف تپه به راه افتاد و گفت:«فراموش نکنید که من یک گربه ی معمولی نیستم.تازه اگر فکری برای شکم گرسنه ام نکنم،می میرم».

قصر،در بزرگی داشت.گربه با ته چوب دستی اش به آن ضربه ای زد و گفت:«باز کنید.برایتان مهمان رسیده است».

ناگهان پیرزن زشتی سرش را از پنجره ای بیرون آورد و گفت:«زود از اینجا برو،میهمان نمی خواهم».

گربه گفت:«سلام بر تو ای شاهزاده ی زیبا،من گربه ی چکمه پوش هستم.آمده ام تا شما را با قصه های زیبا سرگرم کنم.»جادوگر گفت:«من از قصه خوشم نمی آید،چون در آن ها از جادوگران بد می گویند».گربه گفت:«من شنیده ام که شما نمی توانید خود را به هر شکلی درآورید.آمده ام این را  از نزدیک ببینم تا بتوانم برای همه مردم دنیا از قدرت شما تعریف کنم.»جادوگر در قصر را باز کرد و گربه وارد شد.قصر،کثیف و درهم ریخته بود و بوی  بدی می داد.تارهای عنکبوت همه جا راگرفته بودند.گربه گفت:«چه جای زیبایی است»!

جادوگر گفت:«شما با مردم نادان این روستا فرق دارد.آن ها می گویند که من زشت و کثیف هستم».

گربه گفت:«آن ها قدر شما را نمی دانند.شما زحمت کشیده اید و هر چه را داشته اند از آن ها گرفته اید؛ولی آن ها به عوض تشکر و قدردانی،این حرف ها را می زنند».

جادوگر آن قدر خوشحال شد که خندید.گربه گفت:«آیا شما می توانید خود را به شکل یک خرس ترسناک درآورید»؟

جادوگر انگشت های دراز و استخوانی اش را به حرکت درآورد و ناگهان با یک رعد و برق به خرسی سیاه و ترسناک تبدیل شد.خرس چنان غرید که قصربه لرزه در آمد.چند تا از خفاش ها که به سقف چسبیده بودند روی زمین افتادند.گربه پشت سطلی پنهان شد و گفت:«خیلی ترسیدم.خواهش می کنم به شکل همان شاهزاده خانم زیبایی که بودید در آیید».

دوباره رعد و برق شد و گربه،جادوگر را دید که جلوش ایستاده است.گربه گفت:«نمی دانستم این قدر قدرتمند هستید.از این به بعد به هر کجا که رفتم باید از شما تعریف کنم.آیا شما می توانید به شکل چیزهای کوچک درآیید؟»

جادوگر گفت:«تو آن قدر هم که خیال می کردم باهوش نیستی.وقتی می توانم به یک خرس بزرگ تبدیل شوم،معلوم است که می توانم به شکل چیزهای کوچک هم درآیم».

گربه گفت:«یعنی می توانید خود را به شکل یک پیاز و سیب زمینی درآورید.»جادوگر با صدای زشتی خندید و گفت:«معلوم است که می توانم.»گربه گفت:«شنیده ام که هر جادوگری بتواند به شکل موش درآید همیشه زنده خواهم ماند.آیا شما هم می توانید این کار را بکنید؟»

جادوگر گفت:«معلوم است که می توانم.»گربه گفت:«نشانم بدهید.خیلی خوشحال می شوم که بدانم برای همیشه زنده خواهید ماند.»

باز رعد و برقی شد و جادوگر این بار به شکل موش چاق و چله ای درآمد.گربه بدون لحظه ای درنگ،جست و موش را دندان گرفت و خورد.بعد هم همان جا خوابید.

گربه وقتی از خواب بیدار شد،دید که در یک باغ زیباست.دیگر از آن قصر سیاه خبری نبود.مردم روستا که حالا آزاده شده بودند،دور او را گرفتند و از او خواستند که آن جا بماند و زندگی کند.گربه ی چکمه پوش برخاست و گفت:«خوشحالم که توانستم به شما کمک کنم؛اما من باید به سفرم ادامه بدهم و جاهایی را که ندیده ام ببینم».

مردم گربه ی چکمه پوش را تا بیرون روستا بدرقه کردند و گربه چکمه پوش رفت که به سفرش ادامه دهد.