چشمه عمیق بود،هیزم شکن هم شنا بلد نبود.او غمگین و ناامید،با خود گفت:«حالا چه کار کنم!تبرم را از دست دادم.دیگر وسیله ای برای کار کردن ندارم»!

آن وقت به یاد مادر بیمارش که در خانه منتظرش بود افتاد و گریه اش گرفت.

ناگهان چشمه قل قل جوشید و نور درخشانی بر آن تابید.در میان نور،پیرمردی بر آب چشمه ظاهر شد.هیزم شکن وحشت زده ازجا پرید.اما پیرمرد با صدایی مهربان به او گفت:«بگو ببینم چه غصه ای داری و چرا گریه می کنی»؟

هیزم شکن که کمی آرام شده بود،جواب داد:«تبرم در آب افتاده است،بدون آن دیگر نمی توانم کار کنم».

پیرمرد مهربان گفت:«تو مرد خوب و زحمت کشی هستی.با مادرت هم به مهربانی رفتار می کنی.بنابراین نگران نباش.من تبرت را در آب پیدا می کنم».این را گفت و در آب چشمه فرو رفت.

کمی بعد دوباره نوری بر آب چشمه تابید و پیرمرد مهربان ظاهر شد.او یک تبر طلایی با خود آورده رود.تبر را به هیزم شکن نشان داد و گفت:«آیا این،تبر توست؟»هیزم شکن با نگرانی جواب داد:«نه!من هیچ وقت تبر طلایی نداشتم.تبر من یک تبر ساده و معمولی بود».

پیرمرد گفت :«پس کمی دیگر صبر کن تا تبرت را بیاورم.»و دوباره در آب فرورفت.چند لحظه بعد،دوباره چشمه قل قل کرد،نوری بر آن درخشید و پیرمرد ظاهر شد.این بار او یک تبر نقره ای در دست داشت.تبر را به هیزم شکن نشان داد و گفت:«آیا این تبر توست؟»هیزم شکن سرش را تکان داد و گفت :«نه تبر من یک تبر معمولی بود»

پیرمرد بازهم در آب چشمه فرو رفت،و این بار با یک تبر آهنی کهنه بر آب ظاهر شد.هیزم شکن وقتی تبرآهنی را  دید،با خوشحالی فریاد کشید:«همین است!این تبر خودم است،حالا دوباره می توانم با آن کار کنم»پیرمرد تبر آهنی را به او داد و گفت:«تو مرد راست گویی هستی.به همین خاطر من تبر نقره ای را به تو می دهم»پیرمرد مهربان دو تبر طلایی و نقره ای را به طرف هیزم شکن دراز کرد.هیزم شکن با دست های لرزان آن ها را گرفت.بعد ناگهان دید که پیرمرد در آب چشمه ناپدید شد.

روز بعد هیزم شکن،تیرهای طلایی و نقره ای را به دو دست هیزم شکن خود نشان داد و ماجرای روز گذشته را برایش تعریف کرد دوست او که مردی طمع کار بود با خود گفت:«من هم باید صاحب یک تیر طلایی بشوم»آن وقت نشانی چشمه را از هیزم شکن پرسید و به سرعت به طرف آن دوید.وقتی به چشمه رسید.تبر آهنی اش را در آب انداخت.بعد هم کنار چشمه نشست و شروع کرد به گریه کردن.

آب چشمه قل قل کرد،پیرمرد مهربان در میان نور ظاهر شد و پرسید:«ای هیزم شکن،چرا گریه می کنی؟»هیزم شکن جواب داد:«تبرم توی چشمه افتاده،دیگری وسیله ای برای کار کردن ندارم.مادرم بیمار است و حتماً از گرسنگی می میرد».

پیرمرد در آب چشمه فرورفت،کمی بعد با یک تبر طلایی در دست ظاهر شد و پرسید:«آیا این تبر توست؟»هیزم شکن دروغ گو به سرعت جواب  داد:«بله،بله،این تبر من است». و دست هایش را دراز کرد تا تبر طلایی را بگیرد.

پیرمرد وقتی این دروغ را شنید.عصبانی شد و گفت:«تو مرد دروغ گو و طمع کاری هستی.تبرتو،یک تبر آهنی بود،نه این تبر طلایی!»بعد هم در آب چشمه فرورفت و دیگر برنگشت.هیزم شکن دروغ گو به شدت ناراحت و غمگین شد.چون او تبر خودش را هم از دست داده بود و دیگر نمی توانست کار کند.