بــاز هم مهر، بــاز هم مـهربـاني، بـاز هـم بهار ...
دفترت را بازکن. بوی کاغذ، بوی درخت به مشام می رسد.
آغاز نوشتن است، آغاز خواندن است.
به نام او شروع کن، به نام زیبایی های او.
مهر است و آفتاب پاییزی دل را پر کرده است.
خیابانی که به مدرسه می رسد، کوچه هایی که به مدرسه می رسد،
چراغانی شده است، با آفتاب پاییزی.
فرشته ها بال های زیبایشان را زیر پای بچه ها فرش کرده اند.
راه مدرسه چقدر لطیف است. انگار پا روی ابرها می گذاری، پا روی جاده ای که تو را به سوی نور میبرد،
نوری که در دل همه آدم های خوب دنیاست،
نوری که دست ما را می گیرد و می برد به کوچه های آسمان،
آغاز نوشتن است، آغاز خواندن است.
به نام او شروع کن، به نام زیبایی های او.
مهر است و آفتاب پاییزی دل را پر کرده است.
خیابانی که به مدرسه می رسد، کوچه هایی که به مدرسه می رسد،
چراغانی شده است، با آفتاب پاییزی.
فرشته ها بال های زیبایشان را زیر پای بچه ها فرش کرده اند.
راه مدرسه چقدر لطیف است. انگار پا روی ابرها می گذاری، پا روی جاده ای که تو را به سوی نور میبرد،
نوری که در دل همه آدم های خوب دنیاست،
نوری که دست ما را می گیرد و می برد به کوچه های آسمان،
به سوی چشمه های زلال عشق، به سوی تمام خوبی ها.
و
معلم تمام آنچه را که از سوی پنجره است، برایمان می گوید.
می گوید تا بتوانیم از پنجره ی آگاهی ببینیم آن سوی جهان را، آن سوی زندگی را.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ ساعت 18 توسط نورالدین آهنگران
|
الهی می دانم که می دانی و فقط همین دانم..